قشنگترین برف زندگیم داره میباره اوضاع بهتره کم کم میتونم خودمو کنترل کنم و این خیلی خبر خوبیه جلوی احساساتم رو نمیگیرم سعی میکنم صرفا بهش اگاه شم و یادم باشه زود گذرن تلویزیون داره یه فوتبالی رو پخش میکنه که ده سال پیش دیده بودمش درواقع یکی از اولین بازی هاییه که از بارسلونا و رئال دیدم
باید ساعت مطالعم رو برگردونم بالا سعی کردم رابطم با بابا رو بهتر کنم و تا حدود زیادی موفق بودم سعی میکنم اگاهانه ببینم یادم باشه ادما اشتباه میکنن بعضی وقتا پشیمون میشن و اصلاح میشن ولی بعضی چیزا تغییر نمیکنن مثلا بعضی رفتار های مامان که هردوشونو باید قبول کنم همونطور که اونا باید قبولم کنن
برف شدیدتر شده خیلی شبا از استرس خوابم نمیبره قهوه حالمو بدتر میکنه و وقتی نمیخورم بعضی وقتا میبینم با چشمای باز خوابم برده
بعضی حقایق ممکنه تغییر کنن اما واقعیت همیشه ثابت میمونه مثلا اینکه پنج ماه دیگه باید بشینم سر جلسه کنکور واقعیته
میگه ادم واقع بینی هستی تاحالا کسی بهم نگفته بود واقع بینم میگه اما احساساتی ای یه جورایی شکل یه زنبور بی عسل
ارومم بیش از حد ارومم حساسیت ام به بقیه کمتر شده یه بخش زیادیش بخاطر حساس شدنم تو یه دوره بود
بهش درمورد زخمام گفتم و اون گفت یعنی هیچی غیر زخم نیست که ارومت کنه؟ بعد اینطوری بودم که راست میگه ها چرا همچین راه حل احمقانه و خفت باری رو انتخاب کردم شاید چون سریع و صددر صد موثر بود دردسر نداشت نیاز نبود بشینم با مشکلات سر و کله بزنم مثل یه دکمه بود که خاموششون میکرد
دیگه چیزیو خاموش نمیکنم دیگه یه جعبه رو تو یه اتاق و یه اتاق رو تو یه خونه و یه خونه رو تو یه شهر مخفی نمیکنم جعبه رو باز میکنم و میذارم حتی شده امید ازش بیاد بیرون
برف همچنان داره میباره مامان داره قیمه میپزه ارمیا پتو میخواد بابا داره فوتبال میبینه مانجون خوابه و من فکر میکنم توی یکی از اون لحظه هام که تو اینده ارزو میکنم بهش برگردم
وقتی برف میباره دونه های برف جلوی صدارو میگیرن و یه سکوتی میشه که دلم میخواد تا ابد ادامه پیدا کنه
قبولشون میکنم