[]

[]

دنیا پره از ادمایی که مطمئنن اگه شروع کنن میرسن و خودشون رو نابغه میدونن ولی سوال اینجاست که چی باعث میشه شروع نکنن یا کردن هم ادامه ندن استمرار کافی رو ندارن یه سمج بودن خاصی که ازش نکشی بیرون هرچی شد هرچی رفت هرکی اومد حتی هرکی مرد همچنان ادامه بدی داغون خسته ترکیده

نمیدونم تهش به کجا میرسه ولی سعی میکنم چارچنگولی بچسبم بهش چون مغزم فعلا فقط همینو میکشه خستم خیلی خستم وحشتناک خستم کاش مغزم یه چند ساعت خاموش شه شبیه یه اداره ست که توش غلغله ست هرکی یه وری میدوعه یکی با مجوز ساخت یه برج میدوعه تو یه اتاقی اونیکی با مجوز تخریب همون برج خارج میشه و من بی استفاده ترین ادم این شرکت کوفتی ام

شدیدا افت کرده ساعت مطالعم بازدهیم اومده پایین حالم از خودم بهم میخوره مهمون داریم حالم از اونا هم بهم میخوره دندونام درد میکنن تا میخوام تیکه هامو جمع کنم زلزله میاد البته که اتفاقات اونقدر وحشتناکی نیستن اما برا منی که به مو بندم خیلی بزرگن

lya
سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴
21:39
درحال بارگذاری..

زباله فکری

خستم بهم ریختم بهترین خبر ها هم خوشحالم نمیکنن البته واقعا نمیدونم چی میتونه خوشحالم کنه دلم شادی نمیخواد مرده میگفت خودت نمیخوای فراموشش کنی اره نمیخوام مریضم روانی ام هزار تا تیکم که هرکدوم یه ساز ناکوک برداشتن دارن توی سرم میزنن یه روز برنامه میچینم بعد کنکور برم یه روز برنامه میچینم دانشگاه برم اونجا یه روز پول میخوام یه روز کوفت میخوام یه روز درد میخوام ولی اونو هی میخوام و خستم حالم از خودم بهم میخوره از چک کردن بازدید هاش خستم

lya
پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴
1:9
درحال بارگذاری..

اف شد

خستم مغزم درد میکنه امروز بیشتر از همیشه خوندم حس میکنم سرم باد کرده درکل راضی بودم

lya
چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴
0:35
درحال بارگذاری..

متوجه نمیشم چرا انقد انلاینه میدونم به من هیچ ربطی نداره و دارم به خوار و خفیف ترین شکل ممکن استاکر بازی درمیارم

لعنت بهت

lya
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴
1:23
درحال بارگذاری..

به توچه هان به توچه واقعا به تو هیچ ربطی نداره چرا بیداره و باید بری بخوابی

کتابخونه تعطیل شد بابا نیومد دنبالم ده دیقه مونده بود به یازده رفتم زنگ زدم خیلی بد ترسیدم گوشی نداشتم هرکی از کنارم رد میشد یه دور سکته میکردم همه شجاعتمو جمع کردم رفتم به نگهبانی کوچه بغلی از اقاعه خواستم بذاره با گوشیش زنگ بزنم و اون واقعا خیلی خوب برخورد کرد بعد زنگ زدم بابا و تموم سعیمو کردم گریه نکنم تهش اومد ولی حتی نفهمید من چرا و چطوری انقد ترسیدم اینطوری بود که عه حتما نگران شدی و من نتونستم بگم شب بود داشتم سگ لرز میزدم و نمیدونستم چه گوهی بخورم و هیچ زنی هم اونموقع شب از کوچه رد نمیشد ازش بخوام گوشیشو بده

نیمه چپ بدنم هی درد میکنه درده خاموش نمیشه جاش خوب نمیشه و متاسفانه هی دارم بدتر میشم یکی با مشت میزنه تو دهن قلبم اون پا میشه وایمیسته زار زار گریه میکنه

خوابم اصلا منظم نیست منظم جهنم اصلا عمیق نیست تپش قلبم مزخرف بالاست همه سلولام میگن دلم براش تنگ شده مسئله اینه دلتنگیه تموم نمیشه شبیه هورمون اکسی توسین تنظیم مثبت داره

دیروز بد بارون گرفت رعد برق شدید میزد و قلبم تو دهنم بود سعی کردم انقد صدای ویدیو رو زیاد کنم نشنوم ولی نمیشد بعد همزمان تموم زورمو میزدم قیافم عادی باشه و هی برنگردم پنجره رو نگا کنم

دلم میخواد برگردم پیش مرده تک تک موهای نداشته ش رو بکنم بگم درست نمیشه از مغزم نمیره بیرون دهنشو له کنم تا دیگه نتونه موعظه کنه

lya
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴
1:3
درحال بارگذاری..

کاش یه سر بهم بزنه

lya
پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴
1:24
درحال بارگذاری..

نمیخوام ادم باشم پیام بده خودتو کوچیک کن افرین خر نفهم کاش بابا بیاد گوشیشو ببره

lya
چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴
0:53
درحال بارگذاری..

حس میکنم از دلتنگی دارم قیچی قیچی میشم باید حواسمو پرت کنم

lya
چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴
0:7
درحال بارگذاری..

9320

خستم از دست مغزم خستم امادم تکون بخورم زار بزنم چشمام داره میترکه سردرد فجیع دارم بعد عین اسکلا منتظرم خستم دختره ی خل وضع جمع کن خودتو

دلم تیکه تیکه س قشنگ حس میکنم بعد هی یکی نشسته تو مغزم داره زر زر میکنه جمع کن خودتو جدی نفهم بیشعور

lya
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴
23:56
درحال بارگذاری..

رفته بودم داروخونه یه پیرزنه داشت دارو میخرید بعد بیشتر نداشتن بهش بدن اونم میگفت اخه من چطوری با این پا باز بیام بنده خدا دکتره هم نمیدونست چی بگه صبح راننده اسنپه یه جور با سرعت رانندگی میکرد داشتم فکر میکردم باید تو لحظات اخر به کدوم خدا پناه ببرم تا مرگ بی دردی باشه که به شکل عجیبی سالم رسیدم دلم میخواست بدنم رباتی بود اژیر میداد بجای درد البته شاید بیخیال

ارمیا میگفت فردا نرو و من تموم سعیمو کردم با لحن اروم براش توضیح بدم و خب گمونم قبول کرد

حوصله حرف زدن و گوش کردن به ادما رو ندارم خیلی قشنگ بارون میبارید انقد درد داشتم حتی نمیتونستم فکر کنم چقد قشنگه

دلم اهنگ میخواد ولی گوش نمیدم که نخوره تو ذوقم مثل وقتی گشنمه ولی کیک نمیخورم چون میخوام یه غذای واقعی بخورم

lya
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴
0:54
درحال بارگذاری..